عبد الغفار بن علي محمد ( نجم الدوله )
140
سفرنامه دوم نجم الدوله به خوزستان ( فارسى )
آباده چند باب باغچه دارد ، من جمله يكى متعلّق به ميرزا حسين خان ، ضابط آباده . خيلى خوب و خوش وضع است و عمارتى دارد . نان تبريزى « 1 » : 250 دينار ، گوشت چاركى : 250 دينار . محصول آباده غلّه است و ترياك و انگور و كشمش و دوشاب و حبوب از سرحدّات مىآورند ارزان ، تبريزى : 250 دينار . آباده معروف است به دخترهاى خوب جميل و هكذا اسفرجان « 2 » پهلوى ايزدخواست ولى ما نديديم . در آباده تلگرافچى انگليس ، مستر كلادرس ، ملاقات شد . مردى [ است ] خليق به سن 48 سال و ريش بلندى دارد . عيالش از ارامنهء جلفاست . دو پسر و يك دختر دارد . زبان انگليسى و فرانسه و تركى عثمانى و يونانى و عربى و ارمنى خوب مىداند . فرزندانش را خوب [ و ] با كمال تربيت نموده . شخص عالم مهندس و اسباب ساز تلگراف است . 23 سال است در ايران متوقّف است و ما بين كاشان و بوشهر مأمور مىشود . حالا دو سال است در آباده نشسته . با تمام اعيان ايران آشنا است و دوست ؛ و اعليحضرت شاهنشاهى و ملكه عكسهاى خود را براى او فرستادهاند . خيلى محترمانه نگاه داشته . قابهاى عكس چارچوبى است كار آباده كه روى آن را طلا نشانيده . در سال قحط و و با پرستارى مرضا نموده و جمعى فقرا را غذا و ملبوس داده . مسجد معروف را در كاشان تعمير نموده . در عمل خيرات خيلى ساعى است ، به علاوه جاندار وحشى سبع را به خود انس مىدهد و اهلى مىكند . منجمله دو بچه پلنگ [ را كه ] 9 ماه قبل كوچك بودهاند ، آورده ، نگاه داشته ، شير داده ، گوشت پخته داده ، تا حال به تمام انس گرفتهاند [ و ] اهلى شدهاند . مار سمى را تربيت داده ، به خود انس نموده . لاكپشت بيهوش را چنان تربيت داده كه هرجا مىرفته به دنبال او مىآمده . اينها همه از بابت حسن خلق و سلوك او است . مدّت خدمت در دولت انگليس ماهى 72 تومان به او مواجب مىدادهاند . حالا كه از بابت قدمت « 3 » معاف شده ماهى 29 تومان مىدهند و چون صاحب منصبان انگليس در ايران نسبت به او حسد دارند و احترام او را نگه نمىدارند مايل شده است به نوكرى ايران و ماهى چهل تومان مواجب كه در تلگرافخانه اسبابساز باشد يا تلگرافچى يا هر خدمتى به او رجوع شود . به علاوه طبيب خوبى است . مرضاى بسيار از فقرا معالجه نموده و از خود دوا داده ؛ بسيار آدم خوبى است . آلت ارگ فرنگى را هم خوب مىزند .
--> ( 1 ) . به من تبريز ( 2 ) . در نسخهء خطّى : سفرجان ( 3 ) . پيرى